+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم خرداد 1389ساعت 4:22  توسط حسین
|
حكايتي از زبان مسيح :
مردي بود بسيار متمكن و پولدار روزي به كارگراني براي كار در باغش نياز داشت . بنابراين ، پيشكارش را به ميدان شهر فرستاد تا كارگراني را براي كار اجير كند . پيشكار رفت و همه ي كارگران موجود در ميدان شهر را اجير كرد و آورد و آن ها در باغ به كار مشغول شدند . كارگراني كه آن روز در ميدان نبودند ، اين موضوع را شنيدند و آنها نيز آمدند . روز بعد و روزهاي بعد نيز تعدادي ديگر به جمع كارگران اضافه شدند . گر چه اين كارگران تازه ، غروب بود كه رسيدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نيز استخدام كرد . شبانگاه ، هنگامي كه خورشيد فرو نشسته بود ، او همه ي كارگران را گردآورد و به همه ي آنها دستمزدي يكسان داد . بديهي ست آناني كه از صبح به كار مشغول بودند ، آزرده شدند و گفتند : (( اين بي انصافي است . چه مي كنيد ، آقا ؟ ما از صبح كار كرده ايم و اينان غروب رسيدند و بيش از دو ساعت نيست كه كار كرده اند . بعضي ها هم كه چند دقيقه پيش به ما ملحق شدند . آن ها كه اصلاً كاري نكرده اند )) .
مرد ثروتمند خنديد و گفت : (( به ديگران كاري نداشته باشيد . آيا آنچه كه به خود شما داده ام كم بوده است ؟ ))
كارگران يكصدا گفتند : (( نه ، آنچه كه شما به ما پرداخته ايد ، بيش تر از دستمزد معمولي ما نيز بوده است . با وجود اين ، انصاف نيست كه ايناني كه دير رسيدند و كاري نكردند ، همان دستمزدي را بگيرند كه ما گرفته ايم )) .
مرد دارا گفت : (( من به آنها داده ام زيرا بسيار دارم . من اگر چند برابر اين نيز بپردازم ، چيزي از دارائي من كم نميشود . من از استغناي خويش مي بخشم . شما نگران اين موضوع نباشيد . شما بيش از توقع تان مزد گرفته ايد پس مقايسه نكنيد . من در ازاي كارشان نيست كه به آنها دستمزد مي دهم ، بلكه مي دهم چون براي دادن و بخشيدن ، بسيار دارم . من از سر بي نيازي ست كه مي بخشم .))
مسيح گفت : (( بعضي ها براي رسيدن به خدا سخت مي كوشند . بعضي ها درست دم غروب از راه مي رسند . بعضي ها هم وقتي كار تمام شده است ، پيدايشان مي شود . اما همه به يكسان زير چتر لطف و مرحمت الهي قرار مي گيرند .))
شما نميدانيد كه خدا استحقاق بنده را نمي نگرد ، بلكه دارائي خويش را مي نگرد . او به غناي خود نگاه مي كند ، نه به كار ما . از غناي ذات الهي ، جز بهشت نمي شكفد . بايد هم اينگونه باشد . بهشت ، ظهور بي نيازي و غناي خداوند است . دوزخ را همين خشكه مقدس ها و تنگ نظرها برپا داشته اند . زيرا اينان آنقدر بخيل و حسودند كه نميتوانند جز خود را مشمول لطف الهي ببينند .
یا علی مدد

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 21:19  توسط حسین
|









پنجره
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین میرسد
و باز می شود بسوی و سعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دستهای کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کردیم
سرشار می کند .
و می شود از آنجا
خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کافیست.
من از دیار عروسک ها می آیم
از زیر سایه های درختان کاغذی
در باغ یک کتاب مصور
از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق
در کوچه های خاکی معصومیت
از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا
در پشت میزهای مدرسه ی مسلول
از لحظه ای که بچه ها توانستند
بر روی تخته حرف "سنگ" را بنویسند
و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند.
من از میان ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم
و مغز من هنوز
لبریز از صدای وحشت پروانه ایست که او را
در دفتری به سنجاقی
مصلوب کرده بودند.
وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند.
وقتی که چشم های کودکانه ی عشق مرا
با دستمال تیره ی قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
وقتی که زندگی من دیگر
چیزی نبود ، هیچ چپیز بجز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم ، باید، باید ، باید.
یک پنجره برای من کافیست
یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت
اکنون نهال گردو
آنقدر قد کشیده که دیوار را برای برگ های جوانش
معنی کند
از آینه بپرس
نام نجات دهنده ات را
آیا زمین که زیر پای تو می لرزد
تنهاتر از تو نیست ؟
پیغمبران ، رسالت ویرانی را
با خود به قرن ما اوردند
این انفجارهای پیاپی،
و ابرها مسموم ،
آیا طنین آیه های مقدس هستند؟
ای دوست، ای برادر ، ای همخون
وقتی به ماه رسیدی
تاریخ قتل عام گل ها را بنویس.
همیشه خواب ها
از ارتفاع ساده لوحی خود پرت می شوند و می میرند
من شبدر چهارپری را می بویم
که روی گور مفاهیم کهنه رويیده ست
آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد جوانی
من بود؟
آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت
تا به خدای خوب ، که در پشت بام خانه قدم می زند سلام
بگویم؟
حس می کنم که وقت گذشته ست
می کنم که " لحظه" سهم من از برگ های تاریخ ست
حس می کنم که میز فاصله ی کاذبی ست در میان گیسوان
من و دست های این غریبه ی غمگین
حرفی به من بزن
آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد
جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟
حرفی به من بزن
من در پناه پنجره ام
با آفتاب رابطه دارم .

بی پاسخ
درتاریکی بی آغاز و پایان
دری در روشنی انتظارم رویید
خودم رادر پس در تنها نهادم
و به درون نهادم
اتاقی بی روزن تهی نگاهم را پر کرد
سایه ای در من فرود آمد
و همه شباهتم را در ناشناسی خود گم کرد
پس من کجا بودم ؟
شاید زندگی ام در جای گمشده ای نوسانداشت
و من انعکاسی بودم
که بی خودانه همه خلوت ها را به هم می زد
و در پایان همه رویاها درسایه بهتی فرو می رفت
من در پس در تنها مانده بودم
همیشه خودم را در پس یک در تنها دیده ام
گویی وجودم در پای این در جا مانده بود
در گنگی آن ریشه داشت
ایا زندگی ام صدایی بی پاسخ نبود ؟
در اتاق بی روزن انعکاسی سرگردان بود
و من درتاریکی خوابم برده بود
در ته خوابم خودم را پیدا کردم
و این هوشیاری خلوت خوابم را آلود
ایا این هوشیاری خطای تازه من بود ؟
در تاریکی بی آغاز و پایان
فکری در پس در تنها مانده بود
پس من کجا بودم ؟
حس کردم جایی به بیداری می رسم
همه وجودم رادر روشنی این بیداری تماشا کردم
ایامن سایه گمشده خطایی نبودم ؟
دراتاق بی روزن
انعکاسی نوسان داشت
پس من کجا بودم ؟
درتاریکی بی آغاز و پایان
بهتی در پس در تنها مانده بود
سهراب سپهری

کاریکلماتور
...
گربه بیش از دیگران در فکر آزادی پرنده محبوس است.
گل آفتابگردان در روزهای ابری احساس بلاتکلیفی می کند.
مرگ, دستمزد یک عمر زندگی کردن است.
فواره و قوه جاذبه از سر به سر گذاشتن هم سیر نمی شوند. آدم تنها.. شنونده اي ندارد.
جاده متروك ، آرامگاه گام هاست.
قلب عمري خون مي گريد.
پرنده بلند پرواز قوه جاذبه زمين را پشت سر مي گذارد.
وقتي سرم سوت كشيد ، سگ دمش را تكان داد.
صداي پاي عابر شبگرد هنگام طلوع خورشيد غروب مي كند.
وقتي از كوه بالا مي روم ، كوه از من پائين مي آيد.

روزگارتون شاد و دلتون گرم
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 21:43  توسط حسین
|
چقدر سخت است
در خانه بودن
برای یک زمانه با همه بیگانه بودن
چقدر سخت است در بهت یک حرف
به معنای عجیبی
افسانه بودن
زمان بخت مرا انگار سیاه کرد
دهانم بست و من را
بی ریا کرد
به من آموخت خوب درد و تحمل
نگفت اصلا چرا
با من چنان کرد
دلم دستم زبانم
از گناه پر
دو چشمم زشت اما بی تحمل
درونم رخنه رخنه مثل زندان
برونم مثل دلقک ها تجمل
شبی
از پشت یک تنهایی شوم
درون سینه ام دشنه فرو کن
مرا از این نهایت های مخفی
بدون هیچ شکی
راحتم کن
تمام قصه ی من
اشتباه بود
همه در من بجز من دیده بودند
همه
حتی خداوند وجودم
مرا
جز آنچه بودم دیده بودند
بیا ای دخترک
ای ماه تابان
بیا تنها نسیم
بر ذخم من باش
بتاب
از پشت بی فهمی
زن
درون درد من تسکین درد باش
دیشب
از باز ترین پنجره ی چشمانم
باریدم
آنچنان تلخ و گزنده و سریع
که خداوند را دیدم
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 21:42  توسط حسین
|
شناختنت بي گناهترين گناهم بود، يافتنت بهانه دلم و خواستنت نيازم و با تو بودن آرزويم و تو را گم کردن، پيدايش سراب بود. تو مانند پرستو آمدي و به دورترين ديار غربت رفتي. بي تو ثانيه ها تکراري شده اند و آيينه چيزي جز سراب را نشان نمي دهد و شقايق غريبي مي کند و جاده در انتظار مسافر است و هنوز دلم بدون تو بهانه مي گيرد و من آرزوهايم را عاشقانه زمزمه مي کنم و منتظرت هستم
سحر مي آيد و چشمهاي من به افق خيره است. هوا دلنشين است ومن نگران كه مبادا امروز مثل فردا سپري شود. هر روز من مثل ديروز است . چشمهاي من نگران به در است .هر روز اينطور است . عادت كرده ام به اين روزها . هر روز مثل هر روز است. فقط براي من اين روزها مي آيد و مي رود
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 22:40  توسط حسین
|
يادم باشد : حرفي نزنم که دلي بلرزد و خطي ننويسم که کسي را آزار دهد ،
يادم باشد : که روز و روزگار خوش است و تنها دل من است که دل نيست ،
يادم باشد : جواب کينه را با کمتر از مهر و جواب دو رنگي را با کمتر از صداقت ندهم ،
يادم باشد : بايد در برابر فرياد ها سکوت کنم و براي سياهي ها نور بپاشم ،
يادم باشد : از چشمه ، درس خروش بگيرم و از آسمان ، درس پاک زيستن،
يادم باشد سنگ خيلي تنهاست، بايد با او هم لطيف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند ،
يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام نه براي تکرار اشتباهات گذشته !
يادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني که به سوي قربانگاه
مي رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم ...
يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردي که از سازش عشق مي بارد به
اسرار عشق پي برد و زنده شد !
يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر کسي فقط به دست خودش باز مي شود ،
يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم ...
و يادمان باشد هيچگاه از راستي نترسيم !

اگه تو مال من بودي ماه از چشات طلوع مي كرد
پرستو از رو دست تو نغمه هاشو شروع مي كرد
اگه تو مال من بودي كلاغ به خونش مي رسيد
مجنون به داد اون دل زرد و ديوونش مي رسيد
اگه تو مال من بودي همه خبردار مي شدن
ترانه هاي عاشقي رو سرم آوار مي شدن
اگه تو مال من بودي قدم رو پاييز ميزديم
پاييز مي فهميد كه ماها زبونشو خوب بلديم
اگه تو مال من بودي انقد غريب نمي شدم
من چي مي خواستم
از خدا ديگه اگه پيشت بودم
اگه تو مال من بودي دور خوشي نرده نبود
دل من اون آواره اي كه شبا مي گرده نبود
اگه تو مال من بودي چشام به چشمات شك نداشت
تنگ بلور آرزوم مثل حالا ترك نداشت
اگه تو مال من بودي جهنمم بهشت مي شد
قصه ي عشق ما دو تا ، عبرت
سرنوشت مي شد
اگه تو مال من بودي مي بردمت يه جاي دور
يه جا كه تو ديده نشي نباشه حتي كمي نور
اگه تو مال من بودي ، مي ذاشتمت روي چشام
بارون مي خواستي مي باريد ، ابر سفيد گريه هام
اگه تو مال من بودي برگا تو پاييز نمي ريخت
شمعي كه پروانه داره ، اشك
غم انگيز نمي ريخت
اگه تو مال من بودي قفس ديگه اسير نداشت
آدما دارا مي شدن ، دنيا ديگه فقير نداشت
اگه تو مال من بودي خيال نمي كنم باشي
پس مي رم و مي كشمت پيش خودم تو نقاشي
کی می دونه این حسرتا چه کرده با روز و شبام ...
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 10:44  توسط حسین
|
چرا دگر دل مرا زغم جدا نمي كني
ز نور دل دگر دري به سينه وا نمي كني
ز خاطرات بودنم دگر گذر نمي كني
ز پشت خاوره مرا چرا صدا نمي كني
سكوت سرد يك سكون نشسته روي باورم
تلاطمي به قلب من چرا به پا نمي كني
ميان اين همه نفس هجوم ابي غزل
زعمق سبز پنجره مرا صدا نمي كني
اسير واژه ها منم اسير هرم اين قفس
در اسمان كوي خود مرا رها نمي كني
در انتهاي زندگي چو سايه ام غليظ و سرد
به نقش مرده ام كنون به تن وفا نمي كني

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 19:10  توسط حسین
|



{هر گز مخور غمی
که مولای ما علی{ع} است}



میلاد اول مرد عالم هستی اول مسلمان اول پهلوان و اول دادرس مظلومان اول علی عالم
بابای یتیما یاور فقیرا
مولای همه مردان بزرگ
دومین مصافری که رفت به عرش
نمی دونم چی بگم هیچی به فکرم نمییاد نه که ندونم
نه اما هیچ جمله ای که بتونه بزرگیشو برسونه ندارم
میلاد مولام علی بر تمامی شما دوستان و تمامیه اهل
عالم مبارک باد یا علی مدد



+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 20:52  توسط حسین
|
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 20:19  توسط حسین
|
تقديم به كساني كه قلب كوچكشان هميشه دريايي ست
قسم خوردم كه پا به پاي تو مسير جاده عشق را بپويم
اما جاده عشق همراهي نمي كند
قسم خوردم كه همراه تو آرامش درياي عشق را حس كنم
اما درياي عشق سرابي بيش نبود
قسم خوردم تا لحظه مرگ ، عشقي جز تو در قلبم نباشد
اما حس مي كنم تو عشقم را فراموش كرده اي
قسم خوردم تنها اميد قلب بيقرارم ، نگاه چشمهاي مهربانت باشد
اما تو نگاه زيبايت را از من ديوانه پنهان مي كني
قسم خوردم تا آخرين نفس دوستت بدارم و عاشقت باشم
اما مي دانم كه تو ديگر دوستم نداري
قسم خوردم جز عشق تو ، هيچ عشقي را به سراچه قلبم راه ندهم
اما فهميدم كه تو معناي عشق مرا از ياد برده اي
قسم خوردم از غم عشق تو ديوانه شوم و بميرم
اما فهميدم كه حتي براي مردن هم خيلي دير شده خيلي !
شايد هيچ وقت احساس مرا درك نكني و عشق مرا ناديده بگيري
اما سوگند يك عاشق ، هرگز شكستني نيست
پس باز هم قسم مي خورم كه هرگز و هرگز سوگندهايم را نشكنم
و تا پاي جان عاشق بمانم و عاشق بميرم
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 18:49  توسط حسین
|